کاش میتونستم صبور باشم
کاش میتونستم سکوت کنم
چیکار کنم؟
دلم داره میترکه
اشکام امون نوشتن بهم نمیده
چه گناهی کردم که اینجوری گرفتار شدم
نه پایه رفتن دارم نه از موندن لذت میبرم
از خورد شدن غرورم
از دوست داشتن یه طرفه
از احترام گذاشتن یه طرفه
دلم میخواد برم
اما میترسم کم بیارم
با اشک التماس میگم خدا بسه
دوساله دارم میکشم
خدا بسه
اشکام امون نمیده ادامه بدم.
امروز میخوام یه چیز خوشل موشل بنویسم
ایندفعه من اشتباه کردم ولی اون منوبخشید چه جالب
من غرغرکردم جیغ جیغ کردم گفتم چرا منوگذاشتی تو سرما یخ زدم مردم بعدش تا دوساعت بعدغرغر کردم اونم ناراحت شد ولی زود بخشیدم.
دلم نمیخواد اذیتش کنم ولی خب حرصم دراومده بودچیکار میکردم.
اینقدر دوست دارم رودتر بهش برس خیلی زیاد.
خودشم دوست دارم اندازه دوتا
وقتی بهش فکر میکنم بغض تو گلوم میپیچه پیش خودم میگم خدایا اگه بذاره بره من چیکار کنم؟
زنده می مونم؟
نمیدونم این چیه حسیه؟ اسمشو چی بزارم؟
بگم وابستگی؟
بگم عادت؟
بگم عاشقی؟
نمیدونم ولی هرچی هست خیلی سخته خیلی
حاضرم هرکاری کنم که بهش برسم اما اگه رسیدمو پشیمون شدم چی؟
اینقدر تغییر کردمو اینقدر تلاش میکنم که نکنه ناراحتش کنم نکنه رفتارم
برنجونش اما در مقابل وقتی دلمو میشکنه زوده زود میبخشمش (اینو گفتم
بغض تو گلوم پیچید ) خیلی سخته ولی چیکار کنم دوسش دارم.
خدا به دادم برس.
نمیدونم راهم چیه؟
نمیدونم جیکار کنم؟
دلم میخواد سکوت کنم حرفامو بهش نگم بگم این نیز بگذرد.